بسم رب الزهراء
حضرت مهدي (عج)
حضرت مهدي (عج) :
هريك از شما بايد كاري كند كه با آن به محبت ما نزديك شود.
نام : حسین(ع)
کنیه : ابا عبدالله و ابو الائمه و ابوالمساکین و ...
لقب : سید الشهداء(ع)
نام پدر : علی(ع)
نام مادر : فاطمه (ع)
تاریخ تولد : سوم ماه شعبان سال چهارم ه.ق
محل تولد : مدینه طیبه
تاریخ شهادت : روز جمعه دهم ماه محرم سال شصت ویک ه.ق
محل شهادت : کربلای معلی(گودال قتلگاه)
نام قاتل : شمربن ذی الجوشن
مدت امامت : یازده سال و یازده ماه و سه روز
مدت عمر : پنجاه و هفت سال و هفت ماه وهفت روز
إنَّما الكَيِّسُ مَن إذا أساءَ استَغفَرَ وإذا أذنَبَ نَدِمَ .
زيرك ، تنها كسى است كه وقتى بدى كرد ، آمرزش طلبد و هنگامى كه گناهى از او سر زد ، پشيمان گردد .
سربازي كه پس از جنگ
« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»
والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.
پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»
پدر گفت:پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.
پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشكوك به خودكشيند. پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند. آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت
ملا دُم خر را گرفت كه او را بيرون بكشد، دُمش كنده شد. ملا پا به فرار گذاشت و صاحب خر به تعقيبش پرداخت. در راه اسبي را در حال فرار ديد كه صاحبش به دنبال آن فرياد مي كشيد"جلوي آن اسب را بگيريد" و ملا سنگي بر داشت به طرف اسب پرتاب كرد. سنگ به چشم اسب خورد و او را كور كرد. صاحبان خر و اسب سر در پي ملا نهادند و ملا فرار كرد تا به بامي رسيد خواست از بام بپرد، مشاهده كردكه لحافي روي زمين گسترده است. از ترس شكستن پا بر روي لحاف پريد. از قضا بيماري كه زير لحاف خوابيده بود مُرد. پسر متوفي و صاحبان خر و اسب سر در پي ملا نهادند. ملا خواست وارد خانه اي شود. در را به شدت باز كرد و در به شكم زني كه نُه ماهه حامله بود بر خورد كرد و بچه اش سقط شد. هر چهار نفر شكايت از ملا نزد قاضي بردند. ملا رشوه اي دندان گير به قاضي داد. قاضي تطميع شده به پسر مرد فوت شده گفت :"ملا نصرالدين بايد مجازات شود. او را به روي زمين زير لحافي خوابانده، تو بايستي از بام روي وي بپري" پسر از ترس اينكه مبادا اشتباهي روي زمين بيفتد و پايش بشكند از شكايت خود صرف نظر كرد.
قاضي رو به شوهر زن حامله كرد و گفت:"تو بايد زنت را طلاق بدهي و به عقد ملا در آوري. هر وقت كه او نُه ماهه حامله بود تحويلش بگيري"
به صاحب اسب گفت:"چون يك چشم اسبت كور شده بايد اسب را از وسط نصف كنيم و پول آن نصف را از ملا بستانيم"
صاحب خر كه ماجرا را اين گونه ديد گفت:"آقاي قاضي خر ما از كرگي دُم نداشت"
وطن وطن وطن وطن وطن وطن وطن

امشب از اون شبهاست که من،
دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون
تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم
من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم
امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم
تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من، دلم مي خواد داد بزنم
تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم
از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته
چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته
از اين همه در به دري به لب رسيده جون من
به داد من نميرسه خداي آسمون من
بیگانه با خود گشته ام من عاشقی گم گشته ام
زندانی شهر سکوت دیوانه ای سرگشته ام
فریادم ازآشوب در این غربت دیار خشم ونفرین
خسته م دگر ازاین دورو یی از عشق وایثار دروغین
غربت همه درد است وفریاد
حّس غریبی دو همزاد
غربت همه شیون زحسرت
غربت عذاب بی نهایت
نمیدانم چرا اینجا دلم تنگه
نمیدانم چرا اینجا دلم تنگه
نمیدانم چرا دنیا همه جنگه
نمیدانم چرا عطر گل مریم در اینجا نیست
نمیدانم چرا در هر نگاهی غم فروزان است
نشان از آشنایی نیست
بهار انگار در غربت نمیروید
بهار انگار در غربت نمیروید
به که گویم که من نوروز را گم کرده ام امسال
به که گویم که من نوروز را گم میکنم هرسال
نشان از آشنایی نیست
محبت در نگاهی نیست
آغوش همه سرده . دل اینجا پر غم و درده
نمیدانم چرا؟
نشان از آشنایی نیست
محبت در نگاهی نیست
آغوش همه سرده . دل اینجا پر غم و درده
نمیدانم چرا؟
نمیدانم چرا اینجا دلم تنگه
بهار انگار در غربت نمیروید
بهار انگار در غربت نمیروید
به که گویم که من شب را و حتی روز را گم میکنم هر بار
به که گویم که من نوروز را گم کرده ام امسال
نمیدانم چرا؟
نمیدانم چرا؟...
دارم امید که روزی بر جانان بروم
دارم امید که روزی بر جانان بروم
گریه را ترک کنم شاد و غزل خوان بروم
بود این خواسته پایان ارزوهایم
ترک غربت کنم و باز به افغانستان بروم
از سر شوق چنان منتظر ان روزم
که به لب خنده و با دیده ی گریان بروم.
آه سردم پر دردم
خدایا معجزه ایی کن من هم به افغانستان خودم برگردم.
اللهی معجزه ایی کن من هم به افغانستان خودم برگردم.
یوسف گمشده در چاه غریب ساغر
باره لاها مددی کن تا به کنعان بروم
شمع عمرم پیش از انی که به پایان برسد.
همچون پروانه به دیدار عزیزان بروم.
بود این خواسته پایان ارزوهایم
ترک غربت کنم و باز به افغانستان بروم
از سر شوق چنان منتظر ان روزم
که به لب خنده و با دیده ی گریان بروم.
برگ زردم پر دردم.
خدایا معجزه ایی کن من هم به افغانستان خودم برگردم.
اللهی معجزه ایی کن من هم به افغانستان خودم برگردم.
خداوندا دل پر درد مارا ز غربت سوی یاران باز گردان پراکنده گلان بوستان را دوباره بر گلستان باز گردان.
خداوندا جوانان وطن را به اغوش عزیزان باز گردان زغربت جمله افغانها را دوباره سوی افغانستان باز گردان.
آه سردم پر دردم
خدایا معجزه ایی کن من هم به افغانستان خودم برگردم.
اللهی معجزه ایی کن من هم به افغانستان خودم برگردم.
که به زادگاه خودم برگردم.

