مي گويند ملا نصرالدين وارد شهري شد ديد خري در جوي افتاده و صاحب آن كمك مي خواهد.
ملا دُم خر را گرفت كه او را بيرون بكشد، دُمش كنده شد. ملا پا به فرار گذاشت و صاحب خر به تعقيبش پرداخت. در راه اسبي را در حال فرار ديد كه صاحبش به دنبال آن فرياد مي كشيد"جلوي آن اسب را بگيريد" و ملا سنگي بر داشت به طرف اسب پرتاب كرد. سنگ به چشم اسب خورد و او را كور كرد. صاحبان خر و اسب سر در پي ملا نهادند و ملا فرار كرد تا به بامي رسيد خواست از بام بپرد، مشاهده كردكه لحافي روي زمين گسترده است. از ترس شكستن پا بر روي لحاف پريد. از قضا بيماري كه زير لحاف خوابيده بود مُرد. پسر متوفي و صاحبان خر و اسب سر در پي ملا نهادند. ملا خواست وارد خانه اي شود. در را به شدت باز كرد و در به شكم زني كه نُه ماهه حامله بود بر خورد كرد و بچه اش سقط شد. هر چهار نفر شكايت از ملا نزد قاضي بردند. ملا رشوه اي دندان گير به قاضي داد. قاضي تطميع شده به پسر مرد فوت شده گفت :"ملا نصرالدين بايد مجازات شود. او را به روي زمين زير لحافي خوابانده، تو بايستي از بام روي وي بپري" پسر از ترس اينكه مبادا اشتباهي روي زمين بيفتد و پايش بشكند از شكايت خود صرف نظر كرد.
قاضي رو به شوهر زن حامله كرد و گفت:"تو بايد زنت را طلاق بدهي و به عقد ملا در آوري. هر وقت كه او نُه ماهه حامله بود تحويلش بگيري"
به صاحب اسب گفت:"چون يك چشم اسبت كور شده بايد اسب را از وسط نصف كنيم و پول آن نصف را از ملا بستانيم"
صاحب خر كه ماجرا را اين گونه ديد گفت:"آقاي قاضي خر ما از كرگي دُم نداشت"
ملا دُم خر را گرفت كه او را بيرون بكشد، دُمش كنده شد. ملا پا به فرار گذاشت و صاحب خر به تعقيبش پرداخت. در راه اسبي را در حال فرار ديد كه صاحبش به دنبال آن فرياد مي كشيد"جلوي آن اسب را بگيريد" و ملا سنگي بر داشت به طرف اسب پرتاب كرد. سنگ به چشم اسب خورد و او را كور كرد. صاحبان خر و اسب سر در پي ملا نهادند و ملا فرار كرد تا به بامي رسيد خواست از بام بپرد، مشاهده كردكه لحافي روي زمين گسترده است. از ترس شكستن پا بر روي لحاف پريد. از قضا بيماري كه زير لحاف خوابيده بود مُرد. پسر متوفي و صاحبان خر و اسب سر در پي ملا نهادند. ملا خواست وارد خانه اي شود. در را به شدت باز كرد و در به شكم زني كه نُه ماهه حامله بود بر خورد كرد و بچه اش سقط شد. هر چهار نفر شكايت از ملا نزد قاضي بردند. ملا رشوه اي دندان گير به قاضي داد. قاضي تطميع شده به پسر مرد فوت شده گفت :"ملا نصرالدين بايد مجازات شود. او را به روي زمين زير لحافي خوابانده، تو بايستي از بام روي وي بپري" پسر از ترس اينكه مبادا اشتباهي روي زمين بيفتد و پايش بشكند از شكايت خود صرف نظر كرد.
قاضي رو به شوهر زن حامله كرد و گفت:"تو بايد زنت را طلاق بدهي و به عقد ملا در آوري. هر وقت كه او نُه ماهه حامله بود تحويلش بگيري"
به صاحب اسب گفت:"چون يك چشم اسبت كور شده بايد اسب را از وسط نصف كنيم و پول آن نصف را از ملا بستانيم"
صاحب خر كه ماجرا را اين گونه ديد گفت:"آقاي قاضي خر ما از كرگي دُم نداشت"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:10  توسط پرستو های آشنا
|
