خستگی
خسته ام من خسته از دنيا و اين تکرار او
نمی بينم در اين گلها دگر من رنگ و بو
تمام خاکيان غرقند در دورويی و دورنگی
نداردکس نشان از عشق و زيبايی،قشنگی
کسی در دل ندارد ياد ياران
ندارد شهر ما ديگر صفای روز باران
چرا ديگر کسی از دوستی ها نمی گويد
چرا کسی ديگر گلهای خوشبو را نمی بويد
خسته ام من خسته از اين ظلم عالم سوز
روزهايم سخت و دشوار،شبهايم تو گويی بدتر از روز
چرا دنيا محل ظلم و جور است
چرا نتوان در ظلم و ستم بست
چرا بايد بجای خوبی و نور
بجای عشق دوستی و شور
سخن از ظلم باشد مرگ باشد
چرا باريدن نم نم باران بجايش بارش مرگ آور تگرگ باشد
بياييد ای خاکيان آسمانی
بجنگيم باظلم وجور آشکارا و نهانی
بياييد با هم با دستهای هم
بر اين زخمهای کهنه بگذاريم مرحم
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 10:42  توسط پرستو های آشنا
|
