بیگانه با خود گشته ام من عاشقی گم گشته ام
زندانی شهر سکوت دیوانه ای سرگشته ام
فریادم ازآشوب در این غربت دیار خشم ونفرین
خسته م دگر ازاین دورو یی از عشق وایثار دروغین
غربت همه درد است وفریاد
حّس غریبی دو همزاد
غربت همه شیون زحسرت
غربت عذاب بی نهایت
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 0:14  توسط پرستو های آشنا
|
